تله تئاتر!!!!!
شب – خوابـگاه دخــتـران – سکـانس اول: (دخــتر «شبنم» نامی با چـند کتـاب در دسـتش وارد واحــد دوستش «لالـه» می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد.)
شبنم:ِ وا!... خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟!
لالـه: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد.)
شبنم: بگـو ببـینم چی شـده؟ .....
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۹/۰۸/۰۸ ساعت 11:26 توسط شیرین هاشمی
|
... و اینک از نخستین قدم با ایمانی کامل و اعتقادي تمام به آفریننده بزرگ جهان هستی و کتاب آسمانی خود سوگند یاد میکنم و در پیشگاه باکبریا و عظمت او پیمانی استوار می بندم که در این امر خطیر همواره در راه راست و درست عطوفت انسانی گام بردارم و عزت و حرمت طبابت و مصلحت و منفعت بیماران و رنجوران را برهر چیز برتر بدانم.