...
من دراین تاریکی,من دراین تیره شب جانفرسا, زایر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان,جنگل عطر آلود,شکن گیسوی تو موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی,از شط گیسوی مواج تو من,بوسه زن بر سر هر موج گذر میکردم
کاش در این شط مواج سیاه,همه ی عمر سفر میکردم
شب تهی از مهتاب,شب تهی از اختر,ابر خاکستری بی باران پوشانده آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس,سخت دلگیر تر است
وای باران باران !
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما چه کسی نقش تورا خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ,من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ,میپرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران!
پر مرغان نگاهم را شست
خواب,رویای فراموشی هاست...
خواب را دریابیم,که در آن دولت خاموشی هاست...
با تو در خواب مرا,لذت ناب هم آغوشی هاست...
از گریبان تو صبح صادق,میگشاید پر و بال
تو گل سرخ منی,تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری؟
نه!
از آن پاک تری...
تو بهاری؟
نه!
بهاران از توست...
از تو میگیرد وام هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست...ای بهین باغ و بهارانم تو!
سیل سیال نگاه سبزت,همه بنیان وجودم را دیوانه کنان میکاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه,عاقبت هستی خود را دادم
بازکن پنجره را!
من تورا خواهم برد به شب جشن عروسی عروسکهای کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن,صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس!
صحبت از سادگی و کودکی است
گل به گل,سنگ به سنگ این دشت,یادگاران تو اند...
رفته ای اینک و هر سبزه و دشت,در تمام در و دشت,سوگواران تو اند...
در دلم آرزوی آمدنت میمیرد,رفته ای اینک اما...
آیا باز برمیگردی؟؟؟
چه تمنای محال...خنده ام میگیرد.
آرزو میکردم دشت سرشار ز سرسبزی رویا ها را
من گمان میکردم,دوستی همچون سالی سرسبز,چار فصلش همه آراستگیست
من چه میدانستم,هیبت باد زمستانی هست؟؟؟
من چه میدانستم,سبزه میپژمرد از بی آبی؟؟؟
سبزه یخ میزند از سردی دی؟
من چه میدانستم,دل هرکس دل نیست!
قلب ها بیخبر از عاطفه اند!
و چه رویاهایی که تبه گشت و گذشت...
و چه پیوند صمیمیت ها,که به آسانی یک رشته گسست!
چه امیدی چه امید؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید...
دل من میسوزد که قناری هارا پر بستند!که پر پاک پرستوهارا بشکستند!
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
من در آیینه رخ خود دیدم و به تو حق دادم!
آه میبینم میبینم...
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی,من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم...
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی میشنوی,کاشکی میدیدم
کاشکی میدیدم...
شانه بالا زدنت را بی قید,و تکان دادن دستت که : مهم نیست زیاد...
و تکان دادن سر را که : عجب!عاقبت مرد!
افسوس...کاشکی میدیدم...
من به خود میگویم : چه کسی باور کرد,جنگل سبز مرا عشق تو خاکستر کرد؟!
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت,باز بر خواهم گشت...
تو به من میخندی!
من صدا میزنم : ای!باز کن پنجره را
پنجره را میبندی!
با تو اکنون چه فراموشی هاست؟
چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم؟؟؟
من اگر ما نشوم خویشتنم...تو اگر ما نشوی خویشتنی...
از کجاکه منوتو شور یکپارچگی را از شرق,باز برپا نکنیم؟!
از کجاکه من و تو...مشت رسوایان را وا نکنیم؟!
من اگر برخیزم,تو اگر برخیزی,همه بر میخیزند
من اگر بنشینم,تو اگر بنشینی,چه کسی برخیزد؟
چه کسی پنجه در پنجه ی هر دشمن دون آویزد؟
سخن از مهر منو جور تو نیست
سخن از متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرور آور مهر...
آشنایی با شور! و جدایی با درد
و نشستن در بهت فراموشی یا غرق غرور
من چه میگویم آه...با تو اکنون چه فراموشا هاست؟
با من اکنون چه نشستن ها خاموشی هاست؟
تو مپندار که خاموشی من هست برهان فراموشی من...
من اگر برخیزم...تو اگر برخیزی... همه بر میخیزند!
(آخیش خسته شدم چقد زیاد بووووووود)
... و اینک از نخستین قدم با ایمانی کامل و اعتقادي تمام به آفریننده بزرگ جهان هستی و کتاب آسمانی خود سوگند یاد میکنم و در پیشگاه باکبریا و عظمت او پیمانی استوار می بندم که در این امر خطیر همواره در راه راست و درست عطوفت انسانی گام بردارم و عزت و حرمت طبابت و مصلحت و منفعت بیماران و رنجوران را برهر چیز برتر بدانم.