داشتم می اومدم شرکت ، تو پیاده رو کلی پارچه سیاه زده بودن و پر سبدهای گل بزرگ بود . از جلوی عکس مرحوم رد شدم یک مرد حدودا 40 ساله که تو عکس یک لبخند آروم و قشنگ داشت . یک بغضی تو گلوم گیر کرد از اینکه یک حانواده عزادار شدن ... اومدم شرکت دیدم مرحوم آدم شناخته شده ای بوده و همه به خوبی ازش یاد می کنن . فهمیدم بنده خدا آدم کار درست و فوق العاده پولداری بوده .... اما تو جاده در حالی که تو پراید تاکسی بوده تصادف می کنه و فوت می کنه ... نمی دونم چرا این قدر مرگ آدمی که اصلا نمی شناسمش فکرم رو مشغول کرد و اشکم رو در آورد ... مرگ ... مفهوم عجیبیه ... ازت اجاره نمی گیره و میاد سراغت حتی بهت اجازه خداحافظی از عزیزترین کسانت رو هم نمیده ... توی این افکار بودم که مدیرعامل جان وارد سالن شد ... همیشه طوری راه میره که انگار همین الان از منشی نامادری سفید برفی پرسیده "از من زیباتر کسی وجود داره" اونم بهش گفته "نه عزیزم فقط تو همه برن بمیرن" ... چی بشه که بهش سلام بکنی سری تکون بده یعنی دیدمت رعیت به کارت برس ... من زیاد سر از مدل های BMW در نمیارم اما می دونم یک دونه اش همیشه تو پارکینگ شرکت خوابیده و الان دنبال یک دونه جدیدترش می گرده من بهش گفتم که اگه به میدون تره بار سر بزنه حتما می تونه بهترش رو بخره ...

وقتی اومد تو سالن که باز سر چیزی که اصلا ازش سر در نمیاره داد و بیداد کنه خیلی دلم می خواست برم جلو بهش بگم ببین همسایه ات که ده برابر تو پولدار بود ، همه چی رو گذاشت رفت ... تو که دیگه عددی نیستی در مقابل اون ، تو هم یک روز باید بری ... آخه به چی داری می نازی ... بذار هنوز تا هستی حداقل کارمندهات دوست داشته باشن ... فکر نکن زندگیت رو هم مثل بقیه چیزا با پول می تونی بخری ...

حیف که نتونستم بهش بگم ... حیف از حرفهایی که هیچ وقت نمی تونم بزنم .

 

"بچه ها شوخي شوخي به گنجشكها سنگ مي زنند....و گنجشكها جدي جدي مي ميرند

آدمها شوخي شوخي زخم مي زنند...وقلبها جدي جدي مي شكنند...

نویسنده گمنام میگه ها من نمی گم

شاد باشید