دوست داشتن / پل الوار
دوست داشتن / پل الوار
ترا بجای همه زنانی که نشناخته ام دوست دارم
ترا بجای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست دارم
برای خاطر دریا و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب میشود برای خاطر نخستین گلها
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان
ترا برای خاطر دوست داشتن دوست می دارم
ترا به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست دارم
جز تو که مرا منعکس تواند کرد ؟ من خود خویشتن را بس اندک میبینم
بی تو جز گستره ای بی کرانه نمی بینم
میان گذشته و امروز
از جدار ایینه خویش گذشتن نتوانستم
می بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا بگیرم
راست بدانگونه که لغت به لغت از یادش می برند
ترا دوست دارم بخاطر فرزانگیت که ازان من نیست
ترا برای خاطر سلامت
برغم همه آن چیز ها که جز وهمی نیست دوست میدارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم
تو می پنداری که شکی حال آنکه جز دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم

... و اینک از نخستین قدم با ایمانی کامل و اعتقادي تمام به آفریننده بزرگ جهان هستی و کتاب آسمانی خود سوگند یاد میکنم و در پیشگاه باکبریا و عظمت او پیمانی استوار می بندم که در این امر خطیر همواره در راه راست و درست عطوفت انسانی گام بردارم و عزت و حرمت طبابت و مصلحت و منفعت بیماران و رنجوران را برهر چیز برتر بدانم.